خلوتی با مجد همگر
شمارهٔ ۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بلای دل بسی دارم دوای دل نمیدانمبلای دل مرا روزی بریزد خون همی، دانم
۲
غمی کز غمگسار آید چو شادی خوشگوار آیددلم زو شرمسار آید غمش را گر غمی دانم
۳
چنان بر درد دادم تن که از بدخواه بر دشمناگر زخمی رسد بر من من آن را مرهمی دانم
۴
غم شب حسرت روزم نمیبیند دلافروزماگر زین سان بود سوزم بسوزد عالمی دانم
صفحهٔ ۱ از ۲