خلوتی با عطار
سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست
سیمرغ در پیشگاه سیمرغ
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت چون در آتش افروختهگشت آن حلاج کلی سوخته
۲
عاشقی آمد مگر چوبی بدستبر سر آن طشت خاکستر نشست
۳
پس زفان بگشاد هم چون آتشیباز میشورید خاکستر خوشی
۴
وانگهی میگفت برگویید راستکانک خوش میزد انا الحق او کجاست
صفحهٔ ۱ از ۸