خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به مرغی داده گردون از ازل فرخنده بالی راکه بنشیند گهی بر طرف بام آن قصر عالی را
۲
دل صیاد درخون میتپد از ناله زارمکه دارد از اسیران قفس این عجز نالی را
۳
دلم از خون تهی گشته است و بر چشمم چنان بیندکه مخموری به حسرت بنگرد مینای خالی را
۴
جز آن مه کز خط و خالش سیه باشد شب و روزمکه از مشکین غزالان دارد این خوش خط و خالی را
صفحهٔ ۱ از ۲