شعر را زندگی کن
خلوتی با مشتاق اصفهانی

شمارهٔ ۶۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به کوی یار مرا بار در گل افتاده استفتاده بار من اما به منزل افتاده است
۲
چگونه آورد او را به دام بی‌خود عشقکه مرغ زیرک و صیاد غافل افتاده است
۳
خوشم که کار مرا دوست بسته می‌خواهدوگرنه عقده من سخت مشکل افتاده است
۴
به خون خویش تپم تا ابد که مرگش نیستز تیغ جور تو مرغی که بسمل افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth