خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زد قدم هرکس به گیتی پیشه دیگر گرفتوقت رندی خوش که در دیر آمد و ساغر گرفت
۲
در هوای گلشن آن مرغ به خاک افتادهامکاتشم از گرم پروازی به بال و پر گرفت
۳
جور کمتر کن مبین کوتاه دستم را که هستعاجز اما میتواند دامن داور گرفت
۴
نیست در عالم جوانمردی چو پیر میفروشکو بر من می ز زاهد خرقه و دفتر گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲