شعر را زندگی کن
خلوتی با مشتاق اصفهانی

شمارهٔ ۸۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بر اوست رحم که درمانده دل افتاده استکدام عقده چو این عقده مشکل افتاده است
۲
دمی بوصل تو چرخم چو آن غریق رساندکه مرده است وز دریا بساحل افتاده است
۳
دلم ز کوی بتان کی رهد که هر قدمی استبخاک دامی و صیاد غافل افتاده است
۴
جز اشگ ما که بخود عمری از غمت نالیدکدام قطره بدریا مقابل افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth