خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۱۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیدی آخر آنچه با من طالع ناساز کردیار را از من مرا از یار غافل باز کرد
۲
میسرودم بر گلی یکچند همچون بلبلیناگهان برگ سفر آن گل ز گلشن باز کرد
۳
سختگیریهای هجرش بر فشار طایرمآشیان را تنگتر از چنگل شهباز کرد
۴
بار بستم منهم از گلشن به چشم حسرتیگزنم خون جگر نتوانش از هم باز کرد
صفحهٔ ۱ از ۲