خلوتی با ادیب صابر
شمارهٔ ۷۳
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آمد شکسته دل شده با زلف پرشکنوقت رحیل من بر من دلربای من
۲
دستش ز زل مشک پراکنده بر قمرچشمش ز اشک لاله روان کرده بر سمن
۳
همچون دهنش دیده پر از در آبدارگفتی همی به دیده رود درش از دهن
۴
وهم از خیال او وطن لعلت طرازمغز از نسیم او حسد نافه ختن
صفحهٔ ۱ از ۱۷