خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۲۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادمبه دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
۲
چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمیدیدمهمه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
۳
کجا اصلی بود کاری که من سازم به قراییکه از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
۴
مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشیکجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم
صفحهٔ ۱ از ۲