خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۲۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوشا سراب که، پا از عدم برون نگذاشتقدم چو موج، درین بحر نیلگون نگذاشت
۲
از آن جرس زته دل همیشه نالان استکه پا زحلقه دلبستگی برون نگذاشت
۳
بس است بر جگر عقل داغ این معنیکه پا به دام علایق کس از جنون نگذاشت
۴
خرام ناز، بسردی رسد، که از تمکینچو شمع ریشه اش از خویش پا برون نگذاشت
صفحهٔ ۱ از ۲