خلوتی با حمیدالدین بلخی
المقامة الرابعة - فی الربیع
مقامات حمیدی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حکایت کرد مرا دوستی که شمع شبهای غربت بود و تعویذ تبهای کربت؛ که وقتی از اوقات با جمعی آزادگان در بلاد آذربایگان میگشتیم و بر حمرای هر چمن و خضرای هر دمن میگذشتیم، عالم در کله ربیعی بود و جهان در حله طبیعی، خاک بساتین پر نقش آزری بود و فرش زمین پر دیبَهِ رومی و ششتری و برگهای چمن پر زهره و مشتری.
۲
بستان ز خوشی چو کوی دلداران بودرخسارهٔ گل چو روی میخواران بود
۳
با خود گفتم: کذبت الزنادقة و ماهم بصادقة که گفتهاند: این صنایع و بدایع، زادهٔ طبایع است و این همه نقشهای چالاک از نتایج آب و خاک، بدان خدای که سنگ بدخشان را رنگ و طراوت داد و در لعاب زنبور شفا و حلاوت نهاد که هر که درین ترکیبات و ترتیبات سخن از عناصر گفت از عقل قاصر گفت و هرکه حوالهٔ این ابداع و اختراع به هیولی و علت اولی کرد مقصر بود؛
۴
بلکه جملهٔ ابداع و انشاء و اختراع و افشاء تعلق به مکون اشیاء و خالق ماشاء دارد، که طبع ازین خانه بیگانه است و عقل درین آشیانه دیوانه؛
صفحهٔ ۱ از ۱۹