خلوتی با حمیدالدین بلخی
المقامة السادسة - فی الجنون
مقامات حمیدی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حکایت کرد مرا دوستی که دل بمحبت او نیازی داشت و جان بصحبت او اهتزازی، که وقتی از اوقات که ایام صبی چون نسیم صبا بر من بگذشت و فراش روز و شب فراش عیش و طرب درنوشت.
۲
ارغوان عارض زریری شد و تابخانه جوانی بخنق کده پیری بدل گشت و مشک شباب بکافور شیب محجوب شد و موی قیری ببیاض پیری معیوب، شب جوانی را صبح پیری بدمید و لشگر زنگ از سپاه روم برمید.
۳
اطراف عارضی که چو بر غراب بوداز جور دور چرخ چو اطراف باز شد
۴
و آن جامه ای که تبتی او را طراز بوداز دست روزگار رباحی طراز شد
صفحهٔ ۱ از ۱۸