خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری راکو هیچ به از خود نشناسد دگری را
۲
گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینیپس چون که ندانی بتر از خود بتری را
۳
پس غافلی از مذهب رندان خراباتاین عیب تمامست چو تو خیره سری را
۴
هر گه که مرا گویی کندر همه آفاقمحرومتر از تو نشناسم بشری را
صفحهٔ ۱ از ۳