خلوتی با یغمای جندقی
شمارهٔ ۱۶
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرنه در شکوه بود ز آن دولب شکرخندکاغذین جامه به خود از چه برآراسته قند
۲
آن نه سرو است که سر می کشد از غایت نازدر چمن ها شده آوازه قد تو بلند
۳
هست فرقی که میان تو و خورشید این استکو همی تابد از شیر و تو از پشت سمند
۴
مجلس زلف تو جائی است کز آن مجنون رانتوان برد سوی حجله لیلی به کمند
صفحهٔ ۱ از ۱