خلوتی با یغمای جندقی
شمارهٔ ۸۱ - به گرگین خان نوشته
بخش اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پارسی گو گرچه تازی خوشتر است، در نامه سرکار سید از این بینشان نامی بردهاند و کهن گرفتاران خود را از نو دامی گسترده، دیگران را در کند آور که ما خود بندهایم، و بنده وارث به خداوندی پرستنده. بازگشت میرزا را دستآویز راز نامه روزگار خود دیدم ولی چه نگارم که رنجی کاهد یا رامشی فزاید! نگارش مهر و بندگی افسانهای است داستانی و گزارش آرزو و پرستندگی داستانی باستانی، نگفته پیداست و نهفته هویدا، خوشتر آنکه شماری تازه اندیشم و دیبای نامه را به دیگر ابریشم شیرازه بندم، تا هم آسوده روان یار از سرد سرایی آشفته نگردد و هم مرا راز دل و نیاز روان در گفت و گزار دیگران گفته و شنفته آید.
۲
کشور خدای سمنان سالی از در پاس کوی و کالا و نگهداشت بنگاه خواجه و لالا داروغه را فرمان داد و پیمان گرفت که شباهنگام هر که بیگاه از خانه برآید اگر همه موبد پرهیزگار است و شبخیز ِ خورشید سوار به خواری رنجه دارند و به زاری شکنجه کنند به تیپای و زهکونی رستهرسته بر سر گردانند و همچنان از این رستا نرسته زدنزدن بر کوچه دیگر دوانند. همه شب زخمکش ایستاده کشتن باشد و همه روز لاشهوش آماده کشتن.
۳
با چنین سخت گرفت که آفتاب از بیم در زمین رفتی و دیو با زخمه تیر ستاره از خاک چرخ برین گرفتی. جوانی پارسا گوهر، سادهدل و خوشباور، پاکدامان و آسوده، خام هنجار و نیازموده که دمی با آلایش آسایش نداشتی، و جز با شستن روی و اندیشه نماز آرایش نجستی، در آن هنگام که کار شبسپران از فراخپویی تنگ بود و پس از نماز دیگر هر که گامی از در فراتر شدی سنگ بر سر و پای بر سنگ. بیچاره زن خواست و رامش بوس و کنار و دیگر چیزها را که خواهش تن و کاهش جان است انجمن کرد. پاسی از شب نرفته با همخوابه خویش جفت آمد، آلودگی آب آسودگی برد و کام یک دمه آرام شباروزی کاست. تلواس شست و شو و تاسه جست و جو خاکش در دیده جفت افکند. پشت بر زن و چشم بر روزن باز نشست. به یک چشم زد و خوابش نبرد و تلواس گرمابه در پیچ و تابش افکند. خروس همسایه خروشی بیهنگام برداشت، پنداشت نوبت بام است. آرامش نماند از بستر دلارام بر جست و از کام درنگ و نشستن پویه جنبش و خرام افتاد. پرستارانش دامن گرفتند و از چارسو پیرامن که هنوز آغاز شام است و نوبت رامش و کام . دمساز بستر نرم باش نه انباز خاکستر گرم، بیت:
۴
لب از لبی چو چشم خروس ابلهی بودبر داشتن به گفته بیهوده خروس
صفحهٔ ۱ از ۲