شعر را زندگی کن
خلوتی با یغمای جندقی

شمارهٔ ۷۳ - در اظهار قرب معنوی نگاشته

بخش دوم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پائی بسته و دستی گشاده، قلمی گرفته و دلی داده ام که زبان بی زبانی گشایم و نیستی هستی نمای خویش را به وجهی که در کسوت عبارت زیبا نماید باز نمایم، ولی پای تا سر فکرتم و سر تا پای حیرت که کاخ سخن را به کدام دست باید افراشت، و پیش طاق مصطبه نامه را بچه نقش باید نگاشت. اگر از صداع خمار مهاجرت شکایت کنم خاکم به دهان چه مباینت و کدام مفارقت؟ از یمن ساقی ارتباط ارواحم همواره باده جان افزای وصال در جام است و چنانچه از نشاط ساغر مواصلت چهره روایت را طراوت دهم مهرم بر زبان کدام قرب و چه مواصلت؟ بواسطه عدم اختلاط اشباح زهر روان فرسای مهاجرتم پیوسته در کام، هجری به وصل مخلوط دارم و شامی به صبح مربوط. از جهتی به مرحله ها دورم و به حیثیتی واقف بزم حضور.
۲
سبحان الله چه حضوری چه غیابی چه فراقی چه وصالی، کیستم یا چیستم که طریق حضور و غیاب پویم و با وجود شریف خداوند وجود عدم آمود را مستمسک کرده از قرب و بعد سخن گویم، نقش بر آب را با هستی چه کار و موج سرآب را با حکایت اثبات خود فروشی چه بازار. امید که خرده نگیرند و عذری که در برائت ذمه این جسارت اقامه رفت بپذیرند، فرد:
۳
گر بگویم که توام یا تو منی نیست عجباز زبان تو برون آمده حرف از دهنم
۴
بالجمله همان اولی که به عجز تمسک جسته و لب خامه عریضه نگار را از شهد این دعوی بزرگ که عقل دقیقش در تحقیق چون خر در وحل است و مگس در عسل فرو شست، شیوه صورت پرستان را اقتدا کنم و به سیاقی که معهود ارادتمندان است زبان کلک بیان را به قصه دوری صوری و مهجوری ضروری آشنا. بلی چنانچه رای عاطفت پیرا تفقد حال این عقیدت...اقتضا کند معلوم بود حال کسی کز تو جدا ماند دور دور از محفل حضور حسرت حربای محروم از آفتاب است و حالت سراپا ملالت ماهی مهجور از آب، تمیز شب از روز نتوانم، بلکه روز و شبی ندانم، تا دست بی مهر روزگارم از عقد حاشیه نشینان بزم سامی خارج افکنده پریشان تر از زاهدان سبحه گسسته ام و از عهدی که ساقی دور سپهرم باده درد انگیز دردآمیز حرمان از ساغر گماری دور وصال در مذاق ریخته تلخکام تر از شاهدان مینا شکسته، فرد:
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth