خلوتی با یغمای جندقی
شمارهٔ ۶ - داستان زادن «معصومه»
بخش سوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جوانکی از پیرزادگان بیابانک خواهری داشت «معصومه» نام. میان این خواهر و برادر شیفتگی های لیلی مجنون بود و فریفتگی های عباسه و هارون، معصومه شوهر خواست. آبستن گشت. هنگام زادن رسید. درد بار نهادن دراز افتاد.
۲
پندار مرگ بر زیست چربیدن گرفت. شب هفتم آغاز خروس خوان شکم از بارزادن باز پرداخت. برادر آگاه گردید. دامان به سنگ های درشت بر انباشت. تازکوی و برزن گرفت. بی آنکه سرائی از میان افتد یا دری برکران یابد:
۳
به نیروی پنجه به بازوی مشتفرو کوفت درها به سنگ درشت
۴
ز آوای درها و آشوب سنگز ماهی به مه شد غریو و غرنگ
صفحهٔ ۱ از ۶