خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۲۳ - صبح سرمد
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهی، ای که دلها به هجر تو آمدچو عاصی به نیران دوزخ مخلّد
۲
غمت گرچه تلخ است لیکن به کاممشرنگ غمت به ز مغز تبرزد
۳
درآیی اگر مرمرا یک شب از درشود طالع از مشرقم صبح سرمد
۴
منه دام بر گردنم از سلاسلکه در قید زنجیر زلفم مقید
صفحهٔ ۱ از ۷