خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۳۷ - شاهد غیب
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دارم ز دست چرخ همی شام تا سحرجاری به گونه چشمه خونی ز چشم تر
۲
پیچیده ام به دامن، ز اندوه فکر پایبنهاده ام به زانو، ز انبوه فکر سر
۳
در برّ فکرتم به شب و روز پی سپاردر بحر حیرتم به مه و سال غوطه ور
۴
بر جان خسته بس رسدم رنج بی حسابدر دل نهفته بس بودم درد بی شمر
صفحهٔ ۱ از ۸