خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روی پاک تو، در آیینه ادراک افتادکه ز آلودگی، آیینه ما پاک افتاد
۲
ای کمان ابروی،از این عیش نگنجم در پوستکه گذر، تیر تو را، بر جگر چاک افتاد
۳
حاصل عمر من، ار سوخته عشقت، چه عجبآتشی بود که در خرمن خاشاک افتاد
۴
دل سپردم به دو مار سر زلفت، روزیتا مرا کار بدان دولت ضحّاک افتاد
صفحهٔ ۱ از ۲