خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزدز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه میسوزد
۲
شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتشکه برق شعلهام هم شمع و هم پروانه میسوزد
۳
در این ویرانه آن دیوانه آتشنهادم من،که هرشب از شرار نالهام ویرانه میسوزد
۴
چنانم از جگر آتش برون آید که بر ساغرنهم گر لعل لب، هم باده هم پیمانه میسوزد
صفحهٔ ۱ از ۲