خلوتی با وحیدالزمان قزوینی
بخش ۳۲ - صفت شیشه گر
شهرآشوب کوچک
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر شیشه گران گذارم افتادآن جا دل خسته رفت بر باد
۲
از سینه ام آن غریب بگریختهم جنس بدید و در وی آویخت
۳
مانند کبوتری که پرّیدشد داخل کلّه بر نگردید
۴
این شیشه شکست از جداییدارد ز گداز مومیائی
صفحهٔ ۱ از ۲