خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۲۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر دمت کز مژه بر سینه ی من تیر نیایدخورم افسوس که خونریز منت دیر نیاید
۲
با دل ریش من آن ترک سیه مست ز ابروخوفی انگیخت که از ضارب شمشیر نیاید
۳
ذوق دندان شکر خای تو افکند خرابمتا نگویند دگرکار می از شیر نیاید
۴
به دو چشمت به نگاهی دل مردم ز کف آریسبک صیادی آهوی تو از شیر نیاید
صفحهٔ ۱ از ۲