شعر را زندگی کن
خلوتی با صفایی جندقی

شمارهٔ ۳۵۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
رسید جان به لبم ز انتظار و تیغ کشیدیفدای دست تو زودم بکش که دیر رسیدی
۲
زدی چو زخم و فکندی نکشته مگذرم از سرکه دیده بر سر راهت گشوده ام به امیدی
۳
نه درد دل به توگفتم نه رازی از تو شنفتممرا نداد تماشا مجال گفت و شنیدی
۴
ترا چه شد که ز قهر و غرور و ناز و مناعتپس از فکندن و بستن، ز صید خویش رمیدی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth