خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۱۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای دو زلفت پر خم وچین چون کمنددرکمندت صد هزاران دل به بند
۲
دل شد آرام از لب وچشمت بلیرام گردد طفل از بادام وقند
۳
از گزند چشم بد پروا مدارچون رخت آتش بود خالت سپند
۴
چهره و زلف تو برکافور و مشکاین تمسخر می کند آن ریشخند
صفحهٔ ۱ از ۳