خلوتی با صابر همدانی
شمارهٔ ۲۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب به اشک چشم من او را نگاه افتاده بودگوییا بر آب دریا عکس ماه، افتاده بود
۲
کاروان مشک و عنبر دوش راه افتاده بودیا صبا را ره بر آن زلف سیاه افتاده بود
۳
پی به اسرار نهانی برد عارف ز آن دهنگر فقیه تنگدل در اشتباه افتاده بود
۴
وه! که آن سیب زنخ آسیب من شد، چون کنم؟یوسف بخت من از اول به چاه افتاده بود
صفحهٔ ۱ از ۲