خلوتی با وفایی شوشتری
شمارهٔ ۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تاجر عشقم و عشق تو مرا، در بار استبین به چشمم که زهجر تو چسان دُر بار است
۲
چند از خون دل ما ننمایی پرهیزنرگس چشم تو آخر نه مگر بیمار است
۳
سخن از زلف تو گر باز کنم در همه عمریکسر مو نکنم زانکه سخن بسیار است
۴
هر دلی گشت گرفتار کمان ابروییاز هدف بودن پیکار بلا، ناچار است
صفحهٔ ۱ از ۳