خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۰
مسمطات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش رابه خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را
۲
نهان می داشتم از چشم شبنم آفتابش راگل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را
۳
چه سان بینم که آخر دیگری گیرد گلابش را
۴
به یاد سرو قد او فنا شد رسم و آئینمتمنای نگاه او برون آورد از دینم
صفحهٔ ۱ از ۴