خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۹
مسمطات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفتم شبی به کویش با قامت خمیدهبا صد هوس نشستم چون گل به خون طپیده
۲
دوران هنوز از خواب نکشاده بود دیدهآن خوش پسر برآمد از خانه می کشیده
۳
مایل به او فتادن چون میوه رسیده
۴
چشم کرشمه مستش هر جا که خورده بادهساغر ز دست رفته مینا ز پا فتاده
صفحهٔ ۱ از ۶