خلوتی با میلی
شمارهٔ ۱۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز جراحت تو ذوقی دل بیقرار داردکه دل هزار دشمن، ز حسد فگار دارد
۲
تو ستمگری، ولیکن ستم تراست ذوقیکه هزار بیگنه را، ز تو شرمسار دارد
۳
سرو برگ من نداری تو و من درین تحیّرکه کرشمهٔ تو در دل، همه شب چه کار دارد
۴
به رهش فتادم از پا، چو خدنگ خورده صیدیکه فتاده و چشم حسرت، به ره سوار دارد
صفحهٔ ۱ از ۱