شعر را زندگی کن
خلوتی با عمان سامانی

شمارهٔ ۶ - در شکایت از روزگار و منقبت حیدر کرار صلوات الله و سلامه علیه

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس فشرد از پنجه بیداد، گردون نای منبسته شد راه نفس بر منطق گویای من
۲
گر هجوم اشک را مانع نبودی آستینغرق خون کردی جهان را چشم خونپالای من
۳
مایه رفت از دست و ماند انگشت حیرت بر دهانمدعی کو تا گشاید، لب به استهزای من
۴
هر چه از گردون مروت جستم از مردم وفادر وجود، آن کیمیای من شد این عنقای من
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth