خلوتی با عمان سامانی
شمارهٔ ۷: چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو دست شانه گشاید ز زلف یار گرهبه پای دل زند از غصه بیشمار گره
۲
به غیر رشته زلفش که دل بدو بستمکسی ندید، به یک رشته صد هزار گره
۳
دمی برای خدا از جبین گره بگشایاز این زیاده به دل ها روا مدار گره
۴
گره گشای جهان چون علی(ع) بود «عمان »امید هست که بگشایدت ز کار گره
صفحهٔ ۱ از ۲