خلوتی با میرداماد
شمارهٔ ۳۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتی که شد دردت فزون صبر است و بس درمان توصبر از کجا و جان من ای جان ودل قربان تو
۲
افتادم اندر چنگ غم چون خس که در آتش فتدباری عجب درمانده ام دست من و دامان تو
۳
دل بیخود و من بیخبر ترسم که آخر بر دهدیکباره بر باد بلا خاکسترم هجران تو
۴
گر خود شود در زیر گل خاک استخوانهای تنمچون سبزه روید همچنان از خاک من پیکان تو
صفحهٔ ۱ از ۲