خلوتی با نورعلیشاه
شمارهٔ ۱۷
بخش اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبحست ساقی خیز و ده آن ساغر دوشینه راکز زنگ غم چون آینه سازد مصفی سینه را
۲
برقع بماهت تا بچند از زلف مشکین افکنیدر زنک مپسند اینقدر ای سنگدل آیینه را
۳
در کنج سینه تا بکی گنجی تو پنهان میکنیبشکن طلسم و باز کن باری در گنجینه را
۴
تا سازدم یکباره تن آواره زین دیر کهنخیز و بجامم در فکن آن باده دیرینه را
صفحهٔ ۱ از ۲