خلوتی با نورعلیشاه
شمارهٔ ۱۳۵
بخش اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زانروز که تا ماه رخش در نظر آمدکام دلم از رهگذر دیده برآمد
۲
خورشید جمالش چو زد از مشرق جان سرشد صبح وصال و شب هجران بسر آمد
۳
ای بیخبر از ما خبر از عشق چه پرسیآنرا که خبر شد ز خبر بیخبر آمد
۴
میخواست کند جلوه در آئینه ذراتگه مهر فروزان شد و گاهی قمر آمد
صفحهٔ ۱ از ۲