خلوتی با نورعلیشاه
بخش ۱۵ - حکایت
جامع الاسرار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عنکبوتی درگوشه بام از مشقت تمام تاری چند بر یکدیگر تافته بود و دام پرشکنجی با هزاران رنج بافته خواست تا مگسی صید نماید خود به قید درآمد چندانکه سعی درآزادی کرد بر گرفتاری افزود عاقبت از دامی که نهاده بود کامی نبرد و خود بدام افتاده ناگاه بمرد.
۲
جانوری جانوری را بدامخواست کند صید بصد اهتمام
۳
حلقه دامش به قدم قید شدصید بکف نامده خود صید شد
۴
باز کن آخر تو بعبرت نظربین که چه شد عاقبت جانور
صفحهٔ ۱ از ۲