خلوتی با ظهیری سمرقندی
بخش ۳۷ - داستان گندهپیر و مرد جوان با زن بزاز
سندبادنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دستور صایبرای ثاقبتدبیر که با بخت جوان و رای پیر بود، گفت: چنین آوردهاند خداوندان تاریخ که به ایام قدیم در شهر زاول، جوانی بود چون نگارستانی. ازین جعدمویی، سمنبویی، ماهرویی، مشتریعذاری، گلرخساری که چهره او زلف و خال عروس کمال و قد او سرو باغ حسن و جمال بود.
۲
وجه کضوء الفجر اظلم حولهمن شعرها المفتول عشر لیال
۳
فکانما صبغ الدجی من صدغهااو عیینها او خالها او حالی
۴
در اطراف شهر بر طریق طواف میگشت و مسالک طرق زقاق به قدم اشتیاق مینوشت و نفس مهجور و قالب رنجور را مؤانست و استیناس میجست و دل خونین و جان اندوهگین را تسکین میداد. در اثنای آن تکاپوی بر در وثاق ماهرویی گذر کرد. سروی دید خرامان در بستان، به قامت رشکِ چنار و به رخسار، غیرت گلنار. زلفش کمند دلبند و غمزهاش ناوکِ جانشکار. با صد هزار رنگ چون نوبهار و با صد هزار نیرنگ چون روزگار. جمال او غیرت آفتاب و چهره او رشک ماهتاب. ازین کشیده قدی، گشاده خدی، لاغر میانی، فربه سرینی، غزال چشمی.
صفحهٔ ۱ از ۱۰