خلوتی با بهاء ولد
فصل ۵
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اندکی خوابم برده بود. نخست چون بیدار شدم، فال گرفتم که کدام سخن و کدام تسبیح پیشِ دلم آید، آن را طلوع برجی دانم از آنکه روح من به کالبدم باز میآید. هم در آن وقت «بسم اللّه الرحمن الرحیم» یادم آمد، یعنی روحِ من به اسمِ اللّه در اجزای من پراکنده میشود، و به اسم اللّه اجزای من زنده میگردد. و در آن گفتنِ بسم اللّه و رحمن و رحیم، اللّه را مشاهده میکنم که چگونه طالب این اجزای خاک است.
۲
آخر بنگر که آن گریه و سوز را چگونه در چشم و دل مادر پدید آورده است، چو بچهاش بمرد که بر سر خاک او میگرید و میزارد. آن همه طلب اللّه است و در مادر آن رحم از اللّه است و آن اجزا را باز زنده او کند، اما آب چشم مادر را و سوز سینهٔ او را گواه گردانیده است بر رحم خود.
۳
گفتم یا رب! تا اللّه چه عشق دارد بر این اجزای خاک و هوا و باد و عناصر اربعه! گاهی در پرورشش زنده میگرداند، و گاهی از دوستی میکشدش و حیاتِ او را میخورد. باز گفتم آخر گربه را نمیبینی که از اثر دوستیِ اللّه بچه را چگونه به دندان گرفته است و از دوستی چگونه میخوردش. اکنون این چنین طالب و رحیم که اللّه است، میداند کسی را مرده رها نکند.
۴
باز نظر کردم، اللّه در همه صنعها تشبیه و تصوّر دارد، اما بنده را زهره نیست که صورت و تشبیه گوید اللّه را. « لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ وَ هُو السَّمِیعُ الْبَصِیر» . اکنون حلول فعلِ بیفاعل و صنعِ بیصانع و مصنوعِ بیصنع محال بود، پس «وَ هُوَ مَعَکُمْ» درست میشود.
صفحهٔ ۱ از ۴