شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۱۳

باقیماندهٔ مجلد پنجم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
 فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی‌ متواری‌ بود، پس به دست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هرچه بزرگان را بباید از هنرها، یگانه روزگار بود؛ با چندان جفا و قصد زشت که فضل کرده‌بود، گناهش ببخشید و او را عفو کرد و به خانه بازفرستاد، چنانکه به خدمت‌ بازنیاید. و چون مدّتی سخت دراز در عطلت‌ بماند، پایمردان‌ خاستند که مرد بزرگ بود و ایادی‌ داشت نزدیک هر کس و فرصت می‌جستند تا دل مأمون را نرم کردند و بر وی خوش گردانیدند تا مثال داد که به خدمت باید آمد. چون این‌ فرمان بیرون آمد، فضل کس فرستاد نزدیک عبداللّه طاهر -و حاجب بزرگ مأمون او بود و با فضل دوستی تمام داشت- و پیغام داد که «گناه مرا امیر المؤمنین ببخشید و فرمود که به خدمت درگاه‌ باید آمد و من این همه، بعد از فضل ایزد -عزَّ ذکرُه- از تو می‌دانم که به من رسیده‌است که تو در این باب چند تلطّف‌ کرده‌ای و کار بر چه جمله گرفته تا این امر حاصل گشت. چون فرمود امیر المؤمنین تا به خدمت آیم -و دانی که مرا جاهی و نامی بزرگ بوده‌است و همچنان پدرم را، که این نام و جاه به مدّتی سخت دراز به جای آمده‌است‌- تلطّفی دیگر باید کرد تا پرسیده‌آید که مرا در کدام درجت بدارد و این به تو راست آید و تو توانی پرسید که شغل توست که حاجب بزرگی و امیر المؤمنین را تهمت‌ نبود که این من خواسته‌ام و استطلاع‌ رأی من است که کرده‌می‌آید.» عبداللّه گفت: «سپاس دارم‌ و هرچه ممکن گردد در این باب به جای آرم.»
۲
نماز دیگر چون عبداللّه به درگاه رفت و بار نبود، رقعتی‌ نبشت به مجلس خلافت که «خداوند امیر المؤمنین چنانکه از بزرگی و حلم او سزید، فرمان داد تا آن بنده گناهکار که عفو خداوند او را زنده گردانید یعنی فضل ربیع، به خدمت درگاه آید و همه بندگان بدین نظر بزرگ که ارزانی داشت‌، امیدهای بزرگ گرفتند.
۳
اکنون فرمان عالی چه باشد که بنده او را در کدام درجه بدارد بر درگاه تا آنگاه که به خدمت تخت خلافت رسد؟». چون رقعت را خادم خاص به مأمون رسانید -و چنین رقعتها عبداللّه در مهمّات ملک‌ بسیار نبشتی به وقتها که بار نبودی و جوابها رسیدی به خطّ مأمون- جواب این رقعه بدین جمله رسید که «یا عبداللّه بن طاهر، امیر المؤمنین بدانچه نبشته‌بودی و جوابها پرسیده به باب فضل ربیع بی‌حرمت‌ باغی‌ غادر، واقف گشت و چون جان بدو بمانده‌است، طمع زیادت جاه‌ می‌کند؛ وی را در خسیس‌تر درجه‌ بباید داشت، چنانکه یک‌سوارگان خامل‌ذکر را دارند؛ و السّلام‌.»
۴
 عبداللّه طاهر چون جواب برین جمله دید، سخت غمناک شد. رقعه را با جواب بر پشت آن به دست معتمَدی از آنِ خویش سخت پوشیده نزدیک فضل فرستاد و پیغام داد که «اینک جواب بر این جمله رسیده‌است و صواب آنست که شبگیر بیاید و آنجا که من فرموده‌باشم تا ساخته‌باشند، بنشیند که البتّه‌ روی ندارد در این باب دیگر سخن گفتن و استطلاع رای کردن؛ چه نتوان دانست، مبادا که بلائی تولّد کند. و این خداوند، کریم است و شرمگین‌ و چون به‌‌بیند، شاید که نپسندد که تو در آن درجهٔ خمول‌ باشی و به روزگار این کار راست شود.» و چون این معتمَد نزدیک فضل رسید و پیغام بداد و بر رقعه و جواب واقف گشت، گفت: «فرمان‌بردارم به هر چه فرمان است و آنچه صلاح من در آن است و تو بینی‌ و مثال دهی که عبداللّهی؛ از آن زاستر نشوم.» عبداللّه بفرمود تا در نخست سرای‌ خلافت در صفّه شادروانی‌ نصب کنند و چند تا محفوری‌ بیفگنند و مقرّر کرد که فضل ربیع را در آن صفّه‌ بنشانند پیش از بار. و از این صفّه بر سه سرای دیگر ببایست گذشت و سرایها از آن هر کسی بود که او را مرتبه بودی از نوبتیان‌ و لشکریان، تا آنگاه که به جایگاه وزیر و حاجب بزرگ رسیدندی.
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth