خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۱۲ - وضع امیر مسعود با پدر در سفر ری
مجلد ششم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصد ری کرد و میان امیران و فرزندان او، مسعود و محمّد مواضعتی که نهادنی بود بنهاد، امیر محمّد را آن روز اسب بر درگاه، اسب امیر خراسان خواستند، و وی سوی نشابور بازگشت، و امیران محمود و مسعود، پدر و پسر، دیگر روز سوی ری کشیدند. چون کارها بر آن جانب قرار گرفت و امیر محمود عزیمت درست کرد بازگشتن را، فرزند را خلعت داد و پیغام آمد نزدیک وی به زبان بوالحسن عقیلی که: «پسرم، محمّد را چنانکه شنودی بر درگاه ما اسب امیر خراسان خواستند، و تو امروز خلیفت مایی و فرمان ما بدین ولایت بیاندازه میدانی، چه اختیار کنی که اسب تو اسب شاهنشاه خواهند یا اسب امیر عراق؟»؛ امیر مسعود چون این پیغام پدر بشنود، بر پای خاست و زمین بوسه داد و پس بنشست و گفت:
۲
«خداوند را بگوی که بنده به شکر این نعمتها چون تواند رسید؟ که هر ساعتی نواختی تازه مییابد بخاطرناگذشته. و بر خداوندان و پدران بیش از آن نباشد که بندگان، فرزندان خویش را نامهای نیکو و بسزا ارزانی دارند، بدان وقت که ایشان در جهان پیدا آیند، و بر ایشان واجب و فریضه گردد که چون یال برکشند، خدمتهای پسندیده نمایند تا بدان زیادت نام گیرند. و خداوند بنده را نیکوتر نامی ارزانی داشت و آن مسعود است و بزرگتر آن است که بر وزن نام خداوند است که همیشه باد. و امروز که از خدمت و دیدار خداوند دور خواهدماند، به فرمانی که هست، واجب کند که برین نام که دارد، بماند تا زیادتها کند. اگر خدای -عَزَّ و جَلَّ- خواهد که مرا بدان نام خوانند، به دولت خداوند بدان رسم.»
۳
این جواب به مشهد من داد که عبدالغفّارم. و شنودم پس از آن که چون این سخنان با امیر محمود بگفتند، خجل شد و نیک از جای بشد و گفته بود که «سخت نیکو میگوید، و مرد بهتر نام گیرد.»
۴
و در آن وقت که از گرگان سوی ری میرفتند امیران، پدر و پسر -رَضِيَ اللّهُ عنهما- چند تن از غلامان سرایی امیر محمود چون قای اغلن و ارسلان و حاجب چابک که پس از آن از امیر مسعود -رَضِيَ اللّهُ عنه- حاجبی یافتند و امیر بچه که سرغوغای غلامان سرای بود و چند تن از سرهنگان و سروثاقان در نهان تقرّب کردندی و بندگی نمودندی و پیغامها فرستادندی. و فرّاشی پیر بود که پیغامهای ایشان آوردی و بردی.
صفحهٔ ۱ از ۲