شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۳۰ - جعفر برمکی

مجلد ششم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
و هرون الرّشید جعفر را، پسر یحیی برمک‌، چون فرموده بود تا بکشند، مثال داد تا بچهار پاره کردند و بچهار دار کشیدند، و آن قصّه سخت معروف است، و نیاوردم که سخن سخت دراز می‌کشد و خوانندگان را ملالت افزاید و تاریخ را فراموش کنند و بو الفضل را بودی‌ که چیزهای ناشایست‌ گفتندی، و هرون پوشیده کسان گماشته بود که تا هر کس زیر دار جعفر گشتی و تأذّیی‌ و توجّعی‌ نمودی و ترحّمی‌، بگرفتندی و نزدیک وی آوردندی و عقوبت کردندی. و چون روزگاری برآمد، هرون پشیمان شد از برانداختن برمکیان. مردی بصری‌ یک روز می‌گذشت، چشمش بر داری از دارهای جعفر افتاد، با خویشتن گفت:
۲
اما و اللّه لو لا خوف واشو عین للخلیفة لا تنام‌
۳
لطفنا حول جذعک و استلمناکما للنّاس بالحجر استلام‌
۴
در ساعت‌ این خبر و ابیات بگوش هرون رسانیدند و مرد را گرفته پیش وی‌ آوردند. هرون گفت: منادی‌ ما شنیده بودی، این خطا چرا کردی؟ گفت: شنوده بودم و لکن برمکیان را بر من دستی‌ است که کسی چنان نشنوده است، خواستم که پوشیده‌ حقّی گزارم و گزاردم و خطائی رفت که فرمان خداوند نگاه نداشتم. و اگر ایشان بر آن حال می‌شایند، هرچه بمن رسد، روا دارم. هرون قصّه خواست؛ مرد بگفت؛ هرون بگریست و مرد را عفو کرد. و این قصّه‌های دراز از نوادری‌ و نکته‌یی و عبرتی خالی نباشد.
صفحهٔ ۱ از ۸
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth