شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۳۳ - سرگذشت سبکتگین و خواجه‌اش

مجلد ششم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سرگذشت امیر عادل سبکتگین‌، رضی اللّه عنه، که میان او و خواجه او که وی را از ترکستان آورد رفته بود و خواب دیدن امیر سبکتگین‌
۲
حکایت کرد مرا شریف‌ ابو المظفّر بن احمد بن‌ ابی القاسم الهاشمی الملقّب بالعلویّ در شوّال سنه خمسین و اربعمائه‌ - و این بزرگ آزاد مردی است باشرف و نسب و فاضل و نیک شعر، و قریب صد هزار بیت شعرست او را درین دولت و پادشاهان گذشته، رضی اللّه عنهم و ابقی السّلطان المعظّم ابا شجاع فرّخ زاد ابن ناصر دین اللّه‌ - گفت: بدان وقت که امیر عادل ببخارا رفت تا با امیر رضی دیدار کند، جدّ مرا احمد بن ابی القاسم بن جعفر الهاشمی را بنزدیک امیر بخارا فرستاد، و امیر گوزگانان‌ را با وی فرستاد بحکم آنکه سپاه‌سالار بود تا کار قرار دادند؛ و امیر رضی وی را بنواخت و منشور داد بموضع‌ خراج حایطی‌ که او داشت. و جدّم چون فرمان یافت، این موضع بنام پدرم کرد امیر محمود و منشور فرمود، که امیر خراسان گشته بود و سامانیان برافتاده بودند و وی پادشاه شده. و جدّم گفت: چون از جنگ هرات فارغ شدیم و سوی نشابور کشیدیم، هر روزی رسم چنان بود که امیر گوزگانان و همه سالاران محتشم، از آن سامانی و خراسانی‌، بدر خیمه امیر عادل سبکتگین آمدندی پس از نماز [دیگر] و سوار بایستادندی، چون وی بیرون آمدی تا برنشیند، این همه بزرگان پیاده شدندی تا وی برنشستی و سوی منزل کشیدندی‌ . چون بمنزلی رسید که آن را خاکستر گویند، یک روز آنجا بارافگند و بسیار صدقه فرمود درویشان را و پس [از] نماز دیگر برنشست و در آن صحراها میگشت و همه اعیان با وی. و جای جای در آن صحراها افرازها و کوه‌پایه‌ها بود، پاره کوهی‌ دیدیم، امیر سبکتگین گفت: یافتم، و اسب بداشت و غلامی پنج و شش‌ را پیاده کرد و گفت: فلان جای بکاوید . کاویدن گرفتند و لختی فرورفتند. میخی آهنین پیدا آمد سطبر، چنانکه ستورگاه‌ را باشد، حلقه ازو جدا شده‌، برکشیدند. امیر سبکتگین آن را بدید، از اسب فرود آمد بزمین و خدای را، عزّوجلّ، شکر کرد و سجده کرد و بسیار بگریست و مصلّای‌ نماز خواست و دو رکعت نماز کرد و فرمود تا این میخ برداشتند و برنشست و بایستاد. این بزرگان گفتند: این حال چه حال است که تازه گشت‌؟ گفت: قصّه‌یی نادر است، بشنوید:
۳
«پیش از آنکه من بسرای الپتگین افتادم، خواجه‌یی که از آن او بودم مر او سیزده یارم را از جیحون بگذرانید و به شبرقان‌ آورد و از آنجا بگوزگانان، و پدر این امیر آن وقت پادشاه گوزگانان بود. ما را بنزدیک او بردند. هفت تن را جز از من بخرید و مرا و پنج تن را اختیار نکرد. و خواجه از آنجا سوی نشابور کشید و بمرو الرّوذ و سرخس چهار غلام دیگر را بفروخت، من ماندم و یاری دو. و مرا سبکتگین دراز گفتندی.
۴
و بقضا سه اسب خداوند در زیر من ریش‌ شده بود، چون بدین خاکستر رسیدیم اسب‌ دیگر زیر من ریش شد و خداوندم بسیار مرا بزده بود و زین بر گردن من نهاده. من سخت غمناک بودم از حال و روزگار خویش و بی‌دولتی‌ که کس مرا نمیخرید. و خداوندم سوگند خورده بود که مرا بنشابور پیاده برد و همچنان برد. آن شب با غمی سخت بزرگ بخفتم، در خواب دیدم خضر را، علیه السّلام، نزدیک من آمد، مرا پرسید و گفت: چندین غم چرا میخوری؟ گفتم:
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth