شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۴۷ - قصّهٔ ولایت مکران

مجلد ششم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ذکر قصّه ولایت مکران و آنچه بروزگار امیر محمود، رضی اللّه عنه، در آنجا گذشت‌
۲
چون معدان‌ والی مکران گذشته شد، میان دو پسرش عیسی و بو العسکر مخالفت افتاد، چنانکه کار از درجه سخن بدرجه شمشیر کشید و لشکری و رعیّت میل سوی عیسی کردند. و بو العسکر بگریخت‌ بسیستان آمد- و ما بسومنات‌ رفته بودیم- خواجه بو نصر خوافی آن آزاد مرد براستی‌ وی را نیکو فرود آورد و نزل بسزا داد و میزبانی شگرف کرد. و خواجه ابو الفرج عالی بن المظفّر، ادام اللّه عزّه‌، که امروز در دولت فرّخ سلطان معظّم ابو شجاع فرخ زاد ابن ناصر الدّین، اطال اللّه بقاءه و نصر اولیاءه‌، شغل اشراف مملکت‌ او دارد و نائبان او، و او مردی است در فضل و عقل و علم و ادب یگانه روزگار، این سال آمده بود بسیستان، و آنجا او را با خواجه پدرم‌، رحمة اللّه علیه، صحبت و دوستی افتاد و زین حدیث بسیار گوید، امروز دوست من است. و برادرش خواجه بو نصر رحمة اللّه علیه، هم این سال به قاین‌ آمد. و هر دو بغزنین آمدند و بسیار خدمت کردند تا چنین درجات یافتند، که بو نصر بر شغل عارضی‌ بود که فرمان یافت، و مردی سخت فاضل و زیبا و ادیب و خردمند بود و پسر نخستش مانده است و اشراف غزنین و نواحی آن موسوم به وی است‌ . و بو نصر خوافی حال بو العسکر بازنمود، و چون از غزو سومنات بازآمدیم، امیر محمود نامه فرستاد تا [وی را] بر سبیل خوبی بدرگاه فرستند، و بفرستاد. و امیر محمود وی را بنواخت و بدرگاه نگاه داشت و خبر ببرادرش والی مکران رسید، خار در موزه‌اش افتاد و سخت بترسید و قاضی مکران را با رئیس و چندتن از صلحا و اعیان رعیّت بدرگاه فرستاد با نامه‌ها و محضرها که: «ولی‌عهد پدر وی است، و اگر برادر راه مخالفت نگرفتی و بساختی و بر فرمان پدرش کار کردی، هیچ چیز از نعمت ازو دریغ نبودی. اکنون اگر خداوند بیند، این ولایت بر بنده نگاه دارد و بنهد آنچه نهادنی باشد، چنانکه عادل امیر بزرگ بر پدرش نهاده بود، و بفرصت بنده می‌فرستد با خدمت‌ نوروز و مهرگان. و برادر را آنچه دربایست‌ وی باشد و خداوند فرماید، میفرستد، چنانکه هیچ بی‌نوائی نباشد؛ و معتمد بنده خط دهد بدانچه مواضعت‌ بر آن قرار گیرد تا بنده آن را امضا کند بفرمان‌برداری. و رسولی نامزد شود از درگاه عالی، و منشور ولایت- اگر رأی عالی ارزانی دارد- و خلعتی با وی باشد، که بنده بنام خداوند خطبه کرده است، تا قوی‌دل شود و این ناحیت که بنده بنام خداوند خطبه کرد، بتمامی قرار گیرد.» امیر محمود، رضی اللّه عنه، اجابت کرد و آنچه نهادنی بود، بنهادند و مکرانیان را بازگردانیدند. و حسن سپاهانی ساربان را برسولی فرستادند تا مال خراج مکران و قصدار بیارد، و خلعتی سخت گران‌مایه و منشوری با وی دادند.
۳
و کار مکران راست شد و حسن سپاهانی بازآمد با حملهای‌ مکران و قصدار و رسولی مکرانی باوی و مالی آورده‌ هدیه امیر و اعیان درگاه را از زر و مروارید و عنبر و چیزها، که از آن دیار خیزد، و مواضعت نهاده هر سالی که خراجی فرستد برادر را ده هزار دینار هریوه‌ باشد بیرون از جامه و طرایف‌، و یک سال آورده بودند . و بدین رضا افتاد و رسولان مکرانی را بازگردانیدند.
۴
و بو العسکر بدرگاه بماند و بخدمت مشغول گشت. و امیر محمود فرمود تا او را مشاهره‌ کردند هر ماهی پنج هزار درم، و در سالی دو خلعت بیافتی. و ندیدم او را بهیچ وقت در مجلس امیر بخوردن شراب و بچوگان و دیگر چیزها، چنانکه ابو طاهر سیمجوری‌ و طبقات ایشان را دیدم، که بو العسکر مردی گرانمایه گونه‌ و با جثه قوی بود، و گاه از گاه‌ بنادر چون مجلسی عظیم بودی، او را نیز بخوان فرود- آوردندی و چون خوان برچیدندی، رخصتش دادندی و بازگشتی. و بسفرها با ما بودی. و در آن سال که بخراسان رفتیم و سوی ری کشیده آمد و سفر دراز- آهنگ‌تر شد، امرای اطراف هر کس خوابکی‌ دید، چنانکه چون بیدار شد، خویشتن را بی‌سر یافت‌ و بی‌ولایت- که امیر از ضعف پیری سخت می‌نالید و کارش بآخر آمده بود- و عیسی مکرانی یکی ازینها بود که خواب دید و امیر محمود بو العسکر را امید داد که چون بغزنین بازرسد، لشکر دهد و با وی سالاری محتشم همراه باشد که برادرش را براند و ولایت بدو سپارد. و چون بغزنین بازآمد، روزگار نیافت‌ و از کار فرود ماند. و امیر محمد را در مدّت ولایتش ممکن نشد این وصیّت را بجای‌ آوردن که مهمّی بزرک پیش داشت، هم ابو العسکر را نواخت و خلعت فرمود وزین امید بداد؛ و نرسید، که آن افتاد که افتاد . و امیر مسعود، رضی اللّه عنه، چون بهرات کار یکرویه شد، چنانکه در مجلّد پنجم از تاریخ یاد کرده آمد، حاجب جامه‌دار را، یارق تغمش، نامزد کرد با فوجی قوی سپاه درگاهی و ترکمانان قزل و بوقه و کوکتاش‌ که در زینهار خدمت‌ آمده بودند، و بسیستان فرستاد و از آنجا بمکران رفتند. و امیر یوسف را با فوجی لشکر قوی بقصدار فرستاد و گفت:
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth