شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۶ - فتنهٔ احمد ینالتگین

مجلد هشتم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
و آن برنا را دفن کردند. و امیر سخت غمناک شد، چه ستی شایسته و شهم و با قدّ و منظر و هنر بود و عیبش همه شراب دوستی تا جان در آن سر کرد. و بتر آن آمد که مضرّبان‌ و فساد‌جویان پوشیده نامه نبشتند سوی هرون برادرش که خوارزمشاه بود و بازنمودند که «امیر غادری‌ فراکرد تا برادرت را از بام بینداخت و بکشت، و بجای‌ یک یک همین خواهند کرد از فرزندان خوارزمشاه.» هرون؟؟؟؟ بدگمان شده بود از خواجه بزرگ احمد عبد الصّمد و از تسحّب‌ها و تبسّط‌های‌ پسرش عبد الجبّار سرزده‌ گشته، چون این نامه بدو رسید، و خود لختی‌ شیطان در او دمیده بود، بادی در سر کرد و بدگمان شد و آغازید آب‌ عبد‌الجبّار را خیر خیر ریختن و به چشم سبکی‌ درو نگریستن و بر صواب‌دیدهای‌ وی اعتراض کردن. و آخر کار بدان درجه رسید که عاصی شد و عبد الجبّار را متواری بایست شد از بیم جان، و هر دو در سر یکدیگر شدند و این احوال را شرحی تمام داده آید در بابی که خوارزم را خواهد بود درین تاریخ، چنانکه از آن باب به‌تمامی همه دانسته آید ان شاء اللّه.
۲
روز آدینه چهارم جمادی الاخری پیش از نماز خواجه بزرگ را خلعت رضا داد که سوی تخارستان و بلخ خواست رفت‌، بدان سبب که نواحی ختلان‌ شوریده گشته بود از آمدن کمیجیان‌ به‌ناحیت و همچنین تا بولوالج‌ و پنج آب‌ رود و شحنه‌ نواحی بدو پیوندد و روی بدان مهمّ آرند و آن خوارج‌ را برمانند. و امیر وی را به زبان بنواخت و نیکویی گفت. و وی به خانه بازرفت و اعیان حضرت حقّ وی به تمامی بگزاردند و پس از نماز برفت. و چهار حاجب و ده سرهنگ و هزار سوار ساخته با وی رفتند. و فقیه بوبکر مبشّر را صاحب دیوان رسالت نامزد کرد تا به صاحب بریدی لشکر با وی رفت به فرمان امیر. و نامه‌ها نبشته آمد به همه اعیان حشم تا گوش به مثال‌های وزیر دارند، و بوبکر را نیز مثال دادند تا آنچه خواجه صواب بیند و به مصالح ملک بازگردد هر روز به سلطان می‌نویسد. و وزیر بر راه بژ غوزک رفت. و بیارم پس ازین به‌جای خویش آنچه بر دست این مهتر آمد از کارهای با نام، چنانکه رسم تاریخ است و دیگر روز امیر به باغ صد هزاره‌ رفت بر آن جمله که آنجا یک هفته بباشد و بنه‌ها به‌جمله آنجا بردند.
۳
و درین میانها نامه‌ها پیوسته می‌رسید که «احمد ینالتگین بلوهور بازآمد با ترکمانان. و بسیار مفسدان لوهور و از هر جنس مردم بر وی گرد آمد. و اگر شغل او را به‌زودی گرفته نیاید، کار دراز گردد که هر روزی شوکت و عزّت وی زیادت است.»
۴
امیر درین وقت به باغ صد هزاره بود، خلوتی کرد با سپاه سالار و اعیان و حشم و رای خواست تا چه باید کرد در نشاندن فتنه این خارجی‌ و عاصی‌، چنانکه دل به تمامی از کار وی فارغ گردد. سپاه سالار گفت: «احمد را چون از پیش وی‌ بگریخت نمانده بود بس شوکتی؛ و هر سالار که نامزد کرده آید تا پذیره او رود به آسانی شغل او کفایت شود که به لوهور لشکر بسیارست. و اگر خداوند بنده را فرماید رفتن، برود در هفته‌، هر چند هوا سخت گرم است.» امیر گفت: بدین مقدار شغل زشت و محال‌ باشد ترا رفتن، که به خراسان فتنه است از چند گونه و به ختلان و تخارستان هم فتنه افتاده است و هر چند وزیر رفته و وی آن را کفایت کند، ما را چون مهرگان‌ بگذشت، فریضه است به بست یا به بلخ رفتن و ترا با رایت‌ ما باید رفت. سالاری فرستیم، بسنده باشد.
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth