خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۳۲ - فرستادن لشکر به نسا
مجلد هشتم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و چون امیر مسعود، رضی اللّه عنه، عزیمت درست کرد بر فرستادن لشکری قوی با سالاری محتشم سوی نسا، خالی کرد با وزیر و عارض و صاحب دیوان رسالت و بوسهل زوزنی ندیم و حاجبان بگتغدی و بوالنّضر و سباشی، و کس رفت و اعیان و سرهنگان و حجّاب و ولایتداران را بخواندند، چون حاجب نوشتگین و لوالجی و پیری آخور سالار و دیگران. چون حاضر آمدند، امیر گفت: «روزی چند مقام افتاد و لشکر بیاسود و ستوران دمی زدند . هر چند نامههای منهیان نسا و باورد بر آن جمله میرسد که سلجوقیان آرامیدهاند و ترسان میباشند و رعیّت را نمیرنجانند، ما را هر چند اندیشه میکنیم، بر استاد نمیکند که ده هزار سوار ترک در میان ما باشند، تدبیر این چیست؟» همگان در یکدیگر نگریستند. وزیر گفت: سخن گویید که خداوند شما را میگوید و از بهر این مهم را خوانده است؛ و همچنین است که رای عالی دیده است، ازین مردمان یا خراسان خالی باید کرد و همگان را بر آن جانب آب افگند و یا بخدمت و طاعت خداوند آیند فوج فوج و مقدّمان ایشان رهینه بدرگاه عالی فرستند. بگتغدی گفت: «مقرّر است که امیر ماضی باختیار خویش گروهی ترکمانان را بخراسان آورد، از ایشان چه فساد رفت و هنوز چه میرود! و این دیگران را آرزوی آمدن از ایشان خاست . و دشمن هرگز دوست نگردد، شمشیر باید اینان را، که ارسلان جاذب این گفت و شنوده نیامد تا بود آنچه بود.» و دیگر اعیان همین گفتند. و قرار گرفت که لشکری رود سوی نسا با سالاری کاردیده. امیر گفت: کدام کس را فرستیم؟ گفتند: اگر رای عالی بیند، ما بندگان با وزیر بیرون بنشینیم و به پیغام این کار راست کرده آید. گفت: نیک آمد.
۲
[برگزیدن حاجب بگتغدی بسالاری سپاه]
۳
و بازگشتند. بونصر مشکان میآمد و میشد و بسیار سخن رفت تا قرار گرفت بر ده سالار، همه مقدّمان حشم، چنانکه سر ایشان حاجب بگتغدی باشد و کدخدای خواجه حسین علی میکائیل؛ و پانزده هزار سوار ساخته آید از هر جنسی، و دو هزار غلامسرایی. بگتغدی گفت: من بنده فرمان بردارم، اما گفتهاند که دیگ بهنبازان بسیار بجوش نیاید؛ تنی چند نامزدند در این لشکر از سالاران نامدار، گروهی محمودی و چندی برکشیدگان خداوند جوانان کار نادیده، و مثال باید که یکی باشد و سپهسالار دهد، و من مردیام پیر شده و از چشم و تن درمانده و مشاهدت نتوانم کرد، و در سالاری نباید مخالفتی رود، و از آن خللی بزرگ تولّد کند و خداوند آن از بنده داند. امیر، رضی اللّه عنه، جواب داد که «کس را از این سالاران زهره نباشد که از مثال تو زاستر شود.» و قومی را خوش نیامد رفتن سالار بگتغدی، گفتند: چنان است که این پیر میگوید، نباید که این کار بپیچد. امیر گفت: «ناچار بگتغدی را باید رفت» تا بر وی قرار گرفت و قوم بازگشتند تا آن کسان که رفتنیاند کارها بسازند. خواجه بزرگ پوشیده بونصر را گفت: که من سخت کارهام رفتن این لشکر را و زهره نمیدارم که سخنی گویم که به روی دیگر نهند . گفت: بچه سبب؟ گفت: نجومی سخت بد است- و وی علم نجوم نیک دانست- بونصر گفت: من هم کارهام؛ نجوم ندانم، امّا این مقدار دانم که گروهی مردم بیگانه که بدین زمین افتادند و بندگی مینمایند ایشان را قبول کردن اولیتر از رمانیدن و بدگمان گردانیدن. امّا چون خداوند و سالاران این میبینند، جز خاموشی روی نیست، تا خدای، عزّ و جلّ، چه تقدیر کرده است.
۴
خواجه گفت: من ناچار بازنمایم ؛ اگر شنوده نیامد، من از گردن خویش بیرون کرده باشم، و بازنمود و سود نداشت که قضای آمده بود و با قضای آمده بر نتوان آمد .
صفحهٔ ۱ از ۲