شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۳۸ - قصیدهٔ چهارم اسکافی

مجلد نهم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
و در آن روزگار که به غزنین بازآمدیم با امیر، و کس را دل نمانده بود از صعبی این حادثه و خود بس بقا نبود این پادشاه بزرگ را، رحمة اللّه علیه، من می‌خواستم که چنین که این نامه را نبشتم بعذر این حال و این هزیمت را در معرض خوبتر بیرون آوردم. فاضلی بیتی چند شعر گفتی تا هم نظم بودی و هم نثر. کس را نیافتم از شعرای عصر که درین بیست سال بودند اندرین دولت که بخواستم، تا اکنون که این تاریخ اینجا رسانیدم از فقیه بو‌حنیفه‌‌، ایّده اللّه‌، بخواستم و وی بگفت و سخت نیکو گفت و بفرستاد  ‌«و کلّ خیر عندنا من عنده‌» و کار این [فاضل‌] برین بنماند، و فال من کی خطا کند؟ و اینک در مدّتی نزدیک از دولت خداوند سلطان ابو المظفّر ابراهیم‌، اطال اللّه بقاءه‌، و عنایت عالی [وی‌] چندین تربیت یافت و صلتهای گران استد و شغل اشراف ترنک‌ بدو مفوّض‌ شد، و به چشم خرد به ترنک نباید نگریست که نخست ولایت خوارزمشاه آلتونتاش بود، رحمة اللّه علیه. و قصیده‌ این است.
۲
شاه چو بر کند دل ز بزم و گلستان‌آسان آرد به چنگ مملکت آسان‌
۳
وحشی چیزی است مُلک و این زان دانم‌کاو نشود هیچ‌گونه بسته به انسان‌
۴
بندش‌ عدل است و چون به عدل ببندیش‌انسی‌ گردد همه دگر شودش سان‌
صفحهٔ ۱ از ۱۹
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth