خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۵ - عاصی شدن هارون
مجلد دهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و پس از بازگشتن امیر از آن ناحیت بو اسحق که وی خسر بو العبّاس بود بسیار مردم گرد کرد و مغافصه بیامد تا خوارزم بگیرد و جنگی سخت رفت و بو اسحق را هزیمت کردند و وی بگریخت و مردمش بیشتر درماند و کشتنی فرمود ارسلان جاذب حجّاجوار و آن نواحی بدان سبب مضبوط گشت و بیارامید و پس از آن نیز بسیاستی راندن حاجت نیامد. و ارسلان نیز بازگشت و آلتونتاش آنجا بماند، و بندهیی کافی بوده است و با رای و تدبیر، چنانکه درین تاریخ چند جای نام او و اخبار و آثارش بیامد، و اینجا یک شهامت او مرا یاد آمد که نیاوردهام و واجب بود آوردن: از خواجه احمد عبد الصمّد شنودم گفت: چون امیر محمود از خوارزم بازگشت و کارها قرار گرفت، هزار و پانصد سوار سلطانی بود با مقدّمان لشکر چون قلباق و دیگران بیرون از غلامان، آلتونتاش مرا گفت: اینجا قاعدهیی قوی میباید نهاد، چنانکه فرمان کلی باشد و کس را زهره نباشد که بدستی زمین حمایتی گیرد، که مالی بزرگ باشد هر سال بیستگانی این لشکر را و هدیهیی با نام سلطان و اعیان دولت را، و این قوم را صورت بسته است که این ناحیت طعمه ایشان است، غارت باید کرد؛ اگر برین جمله باشد، قبا تنگ آید. گفتم «همچنین است و جز چنین نباید و راست نیاید.» و قاعدهیی قوی بنهادیم هم آلتونتاش و هم من و هر روز حشمت زیادت میبود و آنان که گردنتر بودندی و راست نایستادندی، آخر راست شدند بتدریج.
۲
یک روز برنشستم که بدرگاه روم وکیل در، تاش پیش آمد و گفت «غلامان میبرنشینند و جمّازگان میبندند و آلتونتاش سلاح میپوشد، ندانیم تا حال چیست.» سخت دل مشغول شدم و اندیشمند، ندانستم حالی که [این] واجب کردی، بشتابتر برفتم، چون نزدیک وی رسیدم، ایستاده بود و کمر میبست، گفتم: چیست. گفت: بجنگ میروم.
۳
گفتم که خبری نیست بآمدن دشمنی. گفت «تو خبر نداری، غلامان و ستوربانان قلباق رفتهاند تا کاه سلطانی بغارت بردارند و اگر برین گذاشته آید، خرابی باشد، و چون مرا دشمن از خانه خیزد، با بیگانه جنگ چرا باید کرد؟» و بسیار تلطّف کردم تا بنشست و قلباق بیامد و زمین بوسه داد و بسیار عذر خواست و گفت «توبه کردم و نیز چنین نرود» و بیارامید و این حدیث فروگذاشت و تا او زنده بود، بدین یک سیاست بیاسود از همگان. مرد باید که کار بداند کرد .
۴
[منازعه عبد الجبار و هارون]
صفحهٔ ۱ از ۲