شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شبی تاری چو بی‌ساحل دمان پر قیر دریائیفلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
۲
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی‌جنبشچو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
۳
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسودهکه گفتی نافریده ستش خدای فرد فردائی
۴
نه از هامون سودائی تحیر هیچ کمتر شدنه نیز از صبح صفرائی بجنبید ایچ صفرائی
صفحهٔ ۱ از ۱۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth