خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۶
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیوی است جهان پیر و غداریکهش نیست به مکر و جادوی یاری
۲
باغی است پر از گل طری لیکنبنهفته به زیر هر گلی خاری
۳
گر نیست مراد خستن دستتزین باغ بسند کن به دیداری
۴
این بلعجبی است، خوش کجا باشداز بازی او مگر که نظاری
صفحهٔ ۱ از ۱۵