شعر را زندگی کن
خلوتی با خواجه عبدالله انصاری

بخش ۵۴

سخنان پیر طریقت

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پیر طریقت گوید: در بادیه می شدم درویشی را دیدم که از گرسنگی و تشنگی چون خیالی کشته و سر تا پای او خونابه گرفته به تعجب در وی نگریستم و خدای را یاد میکردم ناگهان چشم باز کرد و گفت این کیست که امروز در خلوت ما رحمت آورد؟ در این حال ناگهان از سر وجد خویش برخاست و خود را بر زمین میزد و مشاهده ای که در پیش داشت جان نثار همی کرد و می گفت
۲
من پای ز جان برون نهادم زمیانجان داند با تو و تو دانی با جان
۳
در کوی تو گر کشته شوم باکی نیستکودا من عشقی که بر او چاکی نیست
۴
یک عاشق آزاده نه بینی بجهانکز باد بلا بر سر او خاکی نیست؟
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth